خودکشی هم که دیگر نمیگویم
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:59
یک نامه ی خودکشی به جا مانده از سال ۱۹۷۰ : به سمت پل میروم... اگر در مسیر حتی یک نفر به من لبخند بزند... نخواهم پرید .... @NamjooGram . کانال تلگرامی بنده گزیده شعر،متن،کتاب و موسیقی
دوست نوشت - عدالت واقعی،توانایی چیست؟!
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:59
جایی که قراره شکست بخورم،قدم نمیذارم.. حتی یک درصد.. اگه باخت منو دیدی،باختم رو شکست تعبیر نکن.. مطمئن باش برای چیز دیگه ای اومده بودم.. شک نکن، پیروزی برای من چیز دیگه ای بوده.... شاید همونی که بعد باختم دارم.. البته فقط شاید.. چون هر سکه دو رو داره.. اگه یک روی اون باخت باشه.. برد روی دیگه ی اونه
فراموشم نکن
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 12:06
اینبار تماسِ من ، به گوشی خاموشم یک حسرت بی منطق و آرام درِ گوشم . یک بوقِ پُر آرایش،یک میز پر از تک زنگ آمار کجِ تو به پسر بچه آن سرهنگ . شلاقِ سکوتِ تو،در کوچه بن بستم یک حرف بگو تا من، باور بکنم هستم . سرتاسر این مجلس،آرامش مطلق بود از اشک دو چشمش خون،آن بچه که محکم بود . چون مثل تو ساعت ها،هی
کاشکی از همه مخفی بشود این شادی (بدبختی)
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 12:06
استکبار جهانی شمایید ای حرام زادگانی که شادی را جرم میپندارید،این روز ها آنقدر از عمل های کرده و ناکرده بعضی از مردمان به ستوه آمده که حدش را خدا میداند. تیم ملی فوتبال به جام جهانی صعود کرد.طبیعتا این خبر مسرت بخشی است.یقینا ملت ایران باید شاد شوند... برای تماشای بازی،مهمان خانه دوستم بودم،در شهری
واقعیت امر
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
من از آن تافته های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم، اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می بردم. آن کس که تصور میکرد که من از او نفرت دارم چون می دید که با لبخندی صمیمی به او سلام می گویم غرق در شگفتی می شد و نمی توانست باور کند. در این حال، بر حسب خلق و خوی خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا بی ...
کشاکش درد
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
شاید احمقانه ترین احساس،احساسِ آدمی باشه که نه میتونه بمونه و نه میخواد که نمونه! نشستم و هرروز قلپ قلپ سم مینوشم و آخرش هم یک آخیش خانمان سوز میگم و میرم برای مرحله بعدیِ خودسوزی!مرحله آخر؛اونجا که غول میاد و بهم میگه اینجا بیست لیتر سم وجود داره و تو باید با صدای اصفهانی همشو تو چند ثانیه بخوری.
خسته به منقار مرا
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
اخیرا دیگر از محو شدن کسی یا چیزی نمی هراسم.و حتی دیده شده که برایم جذابیت هم داشته است!شاید از دید خیل کثیری از دوستان و آشنایان و خوانندگان،اینجانب مجموعه صفات بدذات،کینه ای،مشکی،نارفیق،دورو و امثالهم را در یک پکیج به همراه داشته باشم و حتی با آنها پز هم بدهم.ولی چون بنده با آقای مدیری هم عقیده ه
سه جلسه تراپی
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
آدم ها وقتی از چیزی متنفر میشوند که یا خیلی به آن فکر کنند و یا به آن نزدیک شوند من نه به چیزی فکر میکنم و نه به چیزی نزدیک میشوم سه جلسه تراپی - افسانه ماهیان
مگر که آتش در جان گیرد
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
صدای لطیف محمد اصفهانی گاها عذابم میدهد،اوقاتی که احساس میکنم به مرحله آخر این زندگانی رسیده ام.روزهایی که دیگر اشک هایم را پاک نمیکنم و ترجیح میدهم در این خرابه خشک شوند و بمیرند.بی شک من روزی انتقام این روز هارا خواهم گرفت،حالا یا از خودم که مسبب این اشتباه ام یا از دوستانم که چشمانشان یارای دیدن ...
حس تو
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
یک شاعری فرموده بودند که "کجا دیدی کسی یا قاتلش هم دست شه؟" هرروز این صحنه را میبینم.بین من و قاتلی که هربار برای من رفاقت میکند.آن هم چه رفاقتی! نگویم از جزئیاتش که دل را کباب و جان را سیراب میکند،بی پدر میداند که کجای کار میلنگد و کدام قسمت دل میسوزد و آنجا را به عشق پیوند میزند و شُر و شُر محبت
ناگهان از روی بی خردى
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
من هم گاهی روانی میشوم،مثل تمام افرادی که هورمون هایشان اندکی بالا و پایین کار میکند،کمیتشان لنگ است گویی!شیوه بیان من با همگان توفیر دارد به قدر دریا،بی اغراق به قدر صحرا لااقل تورا جانِ مادرت.من به دخترانه ترین طرح،مرد میشوم!بمیرند همه کسانی که در لای درز و شیارند!
مانده ام من
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
دیروز: طاعون زنده ماندن گرفته ام،به زور خمیازه های مکرر،تن به خواب میدهم.اوقات بیکاری ام به سخت ترین حالت ممکن میگذشت و از شدت بیکاری به جنون ادواری رسیده ام.پروژه های آهنگسازی ام را به کل بوسیدم و بند های کفش موسیقیایی ام را به هم گره زده ام و به نزدیک ترین تیر برق کوچه مان سپردم.دیگر احساسی برای
وطن پرنده پر درخون
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
هرگز آنطور که باید و شاید قوه وطن پرستی ام قلقلک داده نشده و عِرق به مام میهن در من همچنان به حد والایی قلمبه نگشته است.ایران را عاشقانه دوست میدارم و میپرستم اما آنقدر این روز ها دچار شک و شبهه ام که وقتی برای باد کردن ندارم.اتفاقاتی که باعث میشود دیگر به هیچ چیز و هیچکس ایمان نداشته باشم!کور سو ه
آرام زندگی کنید
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:21
واقعا خجالت میکشم عده ای جانورا را انسان بنامم روز قبل به همراه دو تن از دوستان در پارکی مستقر بودیم و قصد جلوس داشتیم.همینطور که زیرکانه و زیرچشمی به دنبال صندلی خالی میگشتیم عده ای گوسفند از کنارمان رد شدند.گوسفند کوچک دومی تنه ای به من زد،من با چشمانم مسیرش را دنبال کردم.به عقب نگاه نکرد و من فکر
رضایت
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 18:17
هرچقدر تعداد دنبال کننده هات کمتر باشه راحت تر مینویسی...بهتر مینویسی...بیشتر وبتو دوس داری!!حداقلش میتونی تو وبت خودت باشی! :)هممون به عارضه ی دیگرنویسی عادت کردیم انگار...
یک روز به شیدایی!
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 18:17
همچون تولد کودکی،در هواپیمای در حال سقوط من در پایان آغاز شدم #علیرضا_قاسمیان_خمسه هشتِ صبحِ چهارشنبه،سىِ اردیبهشتِ سالِ یک هزار و سیصد و چندِ هجرىِ شمسی،معادل بیستِ مِى هزار و نهصدِ چندِ میلادی به طرز کاملا اشتباهی کودکی که در جهانی دیگر خودکشی کرده بود بر روی این زمین نفرین شده به دنیا آمد و پا ب
ت مثل تخت،ت مثل تنت!
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 18:17
ت مثلِ تو ت مثل تله ت مثل تریاک ت مثل تره ت مثل تنفر، [من از تو] ت مثل ترس، [تو از من/غم] ت مثل توان (نیروی کمکی برای ادامه) ت مثل تیتر (بهترین قسمت برای ارائه) ت مثل تیرگی تیرگون تاریکی از تاریکخانه تن* ت مثل تب،سیگار های پشت هم! ت مثل تیمسار احمدی حرام زاده ت مثل تینا،زیباترین خانوم همسایه ت
برای کازیمو
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 18:17
هی من به خودم ناله و نفرین میکنم هی زود میروم به کجا؟ دیر میکنم من لای در و پنجره ها گیر میکنم هی داد میزنم و تورا پیر میکنم . هی عربده ها کور و منم کر که میشوم هی شعر مینویسم و از بر که میشوم از پنجره اخراج کن از در که میشوم هی باز مینویسم و از سر که میشوم . او اهل بهشت است و تورا بو میکند هی نور
گوشه ای از یک پیام
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 5:38
صبح بیدار میشی از خواب گشنته میگی پاشم یه چایی شیرینی بزنم به بدن بلند میشی اب میریزی تو چای ساز دکمشه میزنی میری سراغ یخچال بازش میکنی و دنبال پنیر میگردی یادت میوفته دو ماهی میشه پنیر نخریدی بیخیالش میشی میری سراغ جا نونی بازش میکنی میبینی نو
اتوبوس مشکی و خالی از مسافر که منم
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 3:05
نزدیک به دهه دوم زندگی هنوز گیر،بین بودن و نبودن،بین افسانه ها و قصه هایی که از کودکی در گوشم خوانده اند و هویت جعلی ام که چند صباحی است فاش شده و از قِبٓل این امر آنچنان فشاری را تحمل میکنم که مگو و مپرس؛ هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور